|
همان سایه ی کوچه های توام نمی بینیَم پای دیوار خویش؟ غریبی نکن، آشنای توام
کجایش؟ کجای خم کوچه ها تپش های رویایی گام توست؟ بیا بازگردانم از غصه ها به جایی که هر گوشه اش نام توست
دگر لحظه ای بی صدای تو نیست ولی کوچه از رد پایت تهی ست دلم پر شد از آرزوی تو، آه که این کوچه تا بی نهایت تهی ست
همانم، همان یار تنهاییت نمی بینیَم کنج زندان غم؟ بیا باز کن این در بسته را نشانم بده راه پایان غم
کجایی تو ای از تبار بهار که این باد ماتم به در می زند رهایم کن از دست سرد خزان که بر ساقه هایم تبر می زند
همانم، همان تشنه ی چشمه ات صدایم کن و قطره آبم بده تمامم کن ای معنی زندگی و یا با نگاهت جوابم بده + نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 توسط میلاد |
عاشق بودم تنها و تنهاتر شدم آتشی بودم لیکن خاکستر شدم باغ جانم از مهر تو گنجینه بود این زمستان جدایی آمد و پرپر شدم گر چه کردم ذوق از آشنایی های تو انتقام از من کشید آخر جدایی های تو + نوشته شده در شنبه چهارم فروردین 1386 توسط میلاد |
چشمانم را میبندم خاک و خاک ریزها روی پلکهام سنگینی می کرد به خوابی عمیق می روم و آن سوی نخلهای سوخته برایت دست تکان میدهم تا آن سوی حافظه تمام ابرها پر از ترنم بارانمی شوند و من در تلاشم تا پروازت را به خاطر بسپارم خاکها را کنار بزن تا چشمانم به روی حقیقیت باز شود. + نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385 توسط میلاد |
|
| ||||||